مفهومات

کجایه زمان تکه ای از من جا مانده که حالا در پی اش تمام لحظه ها را کابوس میدانم؟کجا؟

مفهومات

کجایه زمان تکه ای از من جا مانده که حالا در پی اش تمام لحظه ها را کابوس میدانم؟کجا؟

بدهکاریم...


و محکومیم به تنهایی و تن داده به یک اجبار
نمیدانم,نمیدانی...چه سر ها رفته است بر دار..
درون پیله ای از غم , گرفتار شبی دائم
و بدمستی یک خالق و خلق بنده ای بدکار
بدهکارم,بدهکاری... به روزهای پر ازخنده
به تلخی های بیحاصل به ترس هایت ازاین اظهار
بدهکاریم به رسوایی... بدهکاریه مادرز اد...
و شک هایی که گم کردیم,به گمراهیِ این انکار
به لبخندی که تابو بود,به عشق هایی که تابو شد
به هشیاریِ یک مجنون,بدهکاریم..ولی ناچار...


زمستان 91

و تنهایی خودخواسته...

همه عمر در پی یک معشوق خیالی سرگردانیم,معشوقی که  تصور میکنیم اشک ها و لبخند هایش,بغض ها و فریاد هایش از جنس خودمان است,معشوقی که خوابش را میبینیم و یا حتی در خواب هم آغوشش میشویم,با او بیدار میشویم و یا حتی به امید وصال او زنده ایم...اما دریغ و صد حیف که هیچ گاه باور نمیکنیم تنها معشوق حقیقی خودمانیم ودر تکاپوی بی حاصلی, جستجوی درون خود را فراموش کرده ایم و دنبال معشوقی خیالی همه عمر را از دست میدهیم.بارها در درونم با خود به نجوا نشسته ام : این کیست که من نیستم؟ و یا این شبیه من در آیینه کیست؟و در این هنگام که همه و همه حتی عزیز ترین هایت ارزش ما قبل خود را از دست میدهند تضادی از درون تو را میخورد,تضادی که چون مالیخولیا حتی در ظاهرت نیز اثر میگذارد و وقتی به خودت می آیی میبینی جامعه تو را پس زده و به گوشه انزوا رانده است چرا که دیگر آنها هم فهمیده اند که با تو غریبه اند...آری آن هنگام خوشحال و سرمست انگیزه پرواز پیدا میکنی و به آسمان مینگری و در دلت میگویی مرا ببر امید دلنواز من....