X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

مفهومات

کجایه زمان تکه ای از من جا مانده که حالا در پی اش تمام لحظه ها را کابوس میدانم؟کجا؟
شکار , ویران میآیی ...

دوست دارم چشمامو ببندم و از دردم لذت ببرم,یه مازوخیسم خود خواسته مث وقتایی که به انتخاب خودم لباس چروک میپوشم یا وقتی میرم حموم یا با اب سرد سرد یا داغ داغ یا وقتایی که غذارو واس مزش نمیخورم ,نمیدونم......دوست دارم چشمامو  ببندم ,ببندمو بهش فکر کنم فقط و فقط به خودش و رفتارهاش که مو به مو قند تو دلم آب میکنه...تصورش کنم تو حالت هایی که دوس دارم ,تموم شو لعنتی تموم شو بی انصاف تموم شو که دارم تموم میشم...

رو زمین افتاده بودم, رو زمین سلول خودم...سرم یه حالت خاصی بود یه چیزی بین مستی و گیجی بین دیدن و ندیدن, بدنم سرد شده بود و صدای ضربان قلبمو میشنیدم...دیگه تند تند نمیزد بیقراری نمیکرد, آروم آروم و سر حوصله با تیک تیک همیشگی ساعت روی دیوار که صدای آشنای چند ساله بود...

عزیز ترین کسام اطرافم بودن و دست  پامو گرفته بودن و دست به سرم میکشیدن یکی بوسم میکرد و یکی اشک تو چشماش حلقه زده بودولی همشون غریبه بودن ,میدونستم که این حس  نباید حس درستی باشه حس همیشگی باشه ولی غریبه بودن تو اون لحظه اینقدر غریبه که...چشمامو بستم وهر لحظه که میگذشت از ارتفاع می افتادم...نفسمم دیگه در نمیومد دودل شده بودم شاید ترس برم داشته بود شاید حالا که پای رفتن رسیده بود جا زده بودم ولی ته دلم مصمم بودم هنوز پشیمون نشده بودم هنوزهم اگه برمیگشتم عقب باز همین  راه رو انتخاب میکردم...کاش...کاش...و باز هم کاش...


+نوشته شده در پنج‌شنبه 19 اسفند 1395ساعت23:20توسط ... | نظرات (0)
تعدادرهگذران: 62344

RSS

طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه used engines used egnines honda used engines used transmission اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان