مفهومات

کجایه زمان تکه ای از من جا مانده که حالا در پی اش تمام لحظه ها را کابوس میدانم؟کجا؟

مفهومات

کجایه زمان تکه ای از من جا مانده که حالا در پی اش تمام لحظه ها را کابوس میدانم؟کجا؟

هجوم ناتوانی...

فکر میکنی بزرگ شی حالت خوب میشه,اما نشد...فکر میکنی درس بخونی یا ورزش کنی خوب میشی,ولی نمیشی...ازدواج کنی بچه دارشی خوب میشی,ولی نمیشی...هیچی خوبت نمیکنه,هیچی بیدارت نمیکنه ازین کابوس تنهایی ,یه وقتاییم حالت خوبه ها ولی خب اینقد کمه اینقد ناپچیزه که گمه بین همه زندگیت...نه نای نوشتن مونده و نه تاب موندن...نه پای رفتن نه رمقی واس حرف زدن ,دلم خواب میخواد یه خواب طولانی اما بدون کابوس...

به گستردگی پهنای وجودت ...

تو واسه تنهایی هات آدمو آفریدی  ...من واس تنهاییم چکار کنم؟ درد وقتی لایق تحمل نباشه , تحمل کردنش میشه اسراف تنهایی و وقتی از حد بگذره میشه سکوت جاری تو تک تک لحظه هات مخصوصا وقتی داری با حرف زدن خوده درونتو گول میزنی تا ثانیه ای هم شده مسکنی داشته باشی  واسه روح چزونده شده ات ... تنهایی تنهاییه چه به قول جماعت الکی درد کشیده روشن فکرخودخواسته باشه چه از سرناچاری هوار شده باشه رو سرت ...آتیش آتیشه , میسوزونه میسوزونه و دود میکنه همه بود و نبودتو , چه خواسته چه ناخواسته چه برسه به تنهایی که  کاری باهات میکنه که صدای سکوت  دیوانه وار کرت میکنه.اینا ناله نیست , زجه نیست که همه عمرم  حالم به هم میخورده از کسایی که ظرف تنهاییشون با دوتا دونه بالا و پایین سر ریز میشه و میشکنن سکوتی رو که تنها  پناه وجودشونه..هرچند  که نفهم تر از اونین که بفهمن چکار دارن میکنن. اینا ناله نیست حداقل تو میدونی ناله نیست , تویی که هیچ وقت نفهمیدم بین من و تو کدوممون تنها تر بودیم ...