اینجا ایران است...سرزمین مادری منی که به خیلی چیز هاش افتخار میکردم...وقتی تو تاریخ اسم کوروش رومیشنیدیم بهش غبطه میخوردم...وقتی حرف از رشادت های فاتح خیبر میشنیدم به شیعه بودنم میبالیدم...وقتی حرف ملی شدن نفت از این جور چیزا میشنیدم هوس سیاست میکردم وقتی اسم شهریار و شاملو به گوشم میخورد....اما امروز چی؟دخترکان کشورم یا ترشیده شدند یا بیوه از ازدواج چند ماه(بگذریم از استثنا ها)،مردان کشورم یا معتادند یا افسرده یا در غمی دائم...پسرکانی که مایه حسرت جهانیان بودند در استعدادو اندیشه در حسرت رفاهی نسبی له له میزنند،پرنسس های تاریخ دور ایران زمینم امروز با دوست پسر به هم فخر می فروشند ...از کجا باید نالید؟به کی باید پناه برد؟چه باید کرد...؟و چه میتوان کرد جز صبر....کاش میدانستیم تا کجای این راه را باید دوید..راهی که برای رسیدن به مقصد به خیلی چیزها نرسیدیم...
حذف شد.