مفهومات

کجایه زمان تکه ای از من جا مانده که حالا در پی اش تمام لحظه ها را کابوس میدانم؟کجا؟

مفهومات

کجایه زمان تکه ای از من جا مانده که حالا در پی اش تمام لحظه ها را کابوس میدانم؟کجا؟

آینه

آره،خوب که فکر میکنم میبینم دقیقا یادم نیست از کی اینجوری شد...از کی باهاش قهر کردم؟نه اینکه قبلا با هم دوست بوده باشیم ها،نه فقط از روی تنهایی با هم حرف میزدیم.یعنی من و من تو آینه.دلم میگرفت میگفت عیب نداره با هم دو تا دل داریم یکیشم بیگیره به کسی بر نمیخوره.غمم میگرفت رفقیق غم هام بود..ای... چی بگم که خوشحال شده بودم از اینکه بالاخره یکی به دادم رسیده بود.اما انگار این رسم زمونست که بعد از هر راحتی یه سر بالایی قرار بده(ان مع العسری یسری)وقهر ما همانا و باقی چیز ها..اول ها من ناز میکردم تو آینه نگاه نمیکردم.حالا نگاه که میکنم پیداش نمیکنم.رفته که رفته.دیگه از اون من در آینه هیچ خبری نیست!ببخشید شما ازش خبری ندارید؟جدی میگم مژدگنیتون هم با من..با همین من بیرون آینه. هرچند که اعتبارش کمتر از همه من هاست.

عجب؟

تا حالا شده دلت آنقدردلت بگیره که زمین رو بدون کوچکترین جایی واسه خودت ببینی؟زمان را ناگذر در گذران زندگی. آنقدر دلتنگ که چشمت حسرت گریه دارد ولی نمی داند به کدام بهانه باید بگرید وحنجره ات اما قدرت فریادی را دارد که تمام عقده هایت خالی شود اما ناتوانی از او قدرتمند تر وسکوت زیباتر در این نازیبایی زندگی.آخ که چه نعمتی است اشک ، بغض ترکیده اما در سکوت در خلوت ،در تنهایی خود تنهایت که اگر کسی خواست ترحم کند آن خود خدا باشد...رمضانتان مبارک