مفهومات

کجایه زمان تکه ای از من جا مانده که حالا در پی اش تمام لحظه ها را کابوس میدانم؟کجا؟

مفهومات

کجایه زمان تکه ای از من جا مانده که حالا در پی اش تمام لحظه ها را کابوس میدانم؟کجا؟

زندگی شیرین...

تو روز و روزگار زندگی, بعضی از درد ها هستن که انگار مخصوص خودتن, نه میتونی به کسی بگی که شاید سبکتر شی و اگه بتونی هم نمیخوای بگی,چرا که میدونی هیچکس اینقد بهت نزدیک نیست که بخواد درد تو روهم به دوش بکشه.این جور درد و رنج ها درست از همون نوعی هستن که هیچ دود سیگار و هیچ مستی شرابی نمیتونه کمشون کنه...مثه یه بغض سنگین بیخ گلوتو میچسبنو درست همون موقع که همه میخندن مجبوری یه لبخند احماقنه بزنیو به روت نیاری که چی بهت میگذره.اما نکته جالبشون اینه که هرچی بیشتر سراغت میان و تحملشون میکنی , جدا از اینکه میفهمی پوستت داره کلفت میشه نسبت به خیلی چیز ها,با تمام وجود حس میکنی داری قوی تر میشی...محکم تر,یه جورایی تکیه گاه میشی واسه دیگران مخصوصا عزیزانت.آره! دقیقا میفهمی چقد محکمی وقتی بقیه میان درداشونو به تو میگن و توقع دارن تو طی این راه سخت کویریه طولانی هم سفرشون شی...همدلشون شی...هم صدا و هم غصشون شی...با اینکه درد و رنج چیز دوست داشتنی( واسه بعضی ها) نیست , ولی بعد از یه مدت حتی انگار عادت میکنی بهشون ,یه جورهایی معتادشون میشی, مثلا انگار که شبها موقع خواب میری تو فکر از بیرنجی , از بی دردی.. دوباره دوست داری یه راه حلی واسشون پیدا کنیو بعد چشم رو هم بزاری...مهم نیست که زن باشی یا مرد, مهم نیست که سنت چقد باشه مهم اینه که دردی داشته باشی واسه کشیدن....

...

حالم از زندگی , از لولیدن بین مردم نفهم, از هم صحبتی با هم نسلان کودک تر از سن خود,از اجبار و این همه روز مزگی از مرگ هر روزه جلو آینه داره به هم میخوره...احساس میکنم از قبیله خودم در ناکجا آباد بودن جا موندم...احساس شکستی که سعی میکنم با امید واهی روش ماله بکشم اما انگار دیگه خودمو هم نمیتونم گول بزنم...تنها همدمم شده ساز دست دوم ارزونی که روش اسم گذاشتمو حسم میگه تنها چیزیه که جواب حرفامو میده...دیگه از تحصیل تو رشته ای که حتی قدِ پهن گوسفند هم بهش علاقه ندارم بریدم...حتی نمیدونم چرا باید این حرفا رو اینجا بنویسم...وبلاگی که بیشتر از 2سال از عمرش میگذره و نه تنها هیچ لینکی نداره و لینک نشده , حتی خواننده ای هم نداره...گاهی فکر میکردم زندگی همینه, گاهی تلخ گاهی تلخ تر...یا مرد باشو تحملش کن یا شهامت بریدن ازش رو داشته باش... اما حالا میبینم حتی حال و حوصله فکر کردن به این چیزها هم برام نمونده...چی داره سر این نسل, سر این ملت میاد ...نمیدونم....نگرانتم کشورم و نگران تر برایه مردمت... ادامه مطلب ...