تو روز و روزگار زندگی, بعضی از درد ها هستن که انگار مخصوص خودتن, نه میتونی به کسی بگی که شاید سبکتر شی و اگه بتونی هم نمیخوای بگی,چرا که میدونی هیچکس اینقد بهت نزدیک نیست که بخواد درد تو روهم به دوش بکشه.این جور درد و رنج ها درست از همون نوعی هستن که هیچ دود سیگار و هیچ مستی شرابی نمیتونه کمشون کنه...مثه یه بغض سنگین بیخ گلوتو میچسبنو درست همون موقع که همه میخندن مجبوری یه لبخند احماقنه بزنیو به روت نیاری که چی بهت میگذره.اما نکته جالبشون اینه که هرچی بیشتر سراغت میان و تحملشون میکنی , جدا از اینکه میفهمی پوستت داره کلفت میشه نسبت به خیلی چیز ها,با تمام وجود حس میکنی داری قوی تر میشی...محکم تر,یه جورایی تکیه گاه میشی واسه دیگران مخصوصا عزیزانت.آره! دقیقا میفهمی چقد محکمی وقتی بقیه میان درداشونو به تو میگن و توقع دارن تو طی این راه سخت کویریه طولانی هم سفرشون شی...همدلشون شی...هم صدا و هم غصشون شی...با اینکه درد و رنج چیز دوست داشتنی( واسه بعضی ها) نیست , ولی بعد از یه مدت حتی انگار عادت میکنی بهشون ,یه جورهایی معتادشون میشی, مثلا انگار که شبها موقع خواب میری تو فکر از بیرنجی , از بی دردی.. دوباره دوست داری یه راه حلی واسشون پیدا کنیو بعد چشم رو هم بزاری...مهم نیست که زن باشی یا مرد, مهم نیست که سنت چقد باشه مهم اینه که دردی داشته باشی واسه کشیدن....