گاهی لحظا تی تو زندگی هست که نه دیگه دوست داری کسی کنارت باشه نه حتی بودن خودت برات ارزش داره...تنهای تنها ,تنهایی رو مقدس میبینی و حتی دوست نداری یا بهتر بگم نا نداری که بخوای شرایط رو تغیر بدی...میخوابی, غذا میخوری, فیلم میبینی, موسیقی گوش میدی اما از درون, از ته توهای دلت تنهایی....حتی ممکنه دور و برت پر از آدم باشه ولی باز هم تنهایی...جنس این تنهایی مقدسه چون کمیابه, گیر هر کسی نمیاد و مهمتر از اینها اینکه خود خواسته است...اغلب آدمها اواخر عمرشون وقتی بعد از گذروندن عمر و فهمیدن پوچی زندگی به این تنهایی میرسن از خیلی چیز ها میبرن اما حتی اون حس رو تو جوونی هم میشه تجربه کرد, به شرط اینکه تو جوونی پیربشی..تنهایی تنهایی تنهایی, عجب واژه ای..عجب رازی,عجب رمزی, عجب دنیایی....
تو زندگی آدمها خیلی ها میان و میرن,خیلی ها بدون اینکه بدونن یا بفهمند چنان تاثیری رو آدم میزارن که با هیچ باران فراموشی یا طوفان دردی نمیشه از خاطره هاشون بی بغض عبور کرد.بعضی ها اولش خوبن بعضی ها بعد ها خوب میشن بعضی ها هم فقط فکر میکنی که خوبن,اما مهمترین نکته اینه هیچ وقت فراموش نکنی تنهایی...آدمها خیلی تنهان,اینقدر که گاهی حتی این تنهاییو با حس های دیگه اشتباه میگیرند, مهم نیست چقدر خسته ای مهمتر از اون اینه که بدونی و بفهمی هر چی هست درون خودته, دوست من تو بخوای یا نه, خوشت بیاد یا نه بفهم و بدون تنها کسی که باهاته نه خداست نه بنده خدا...خودتی و خودت, اینجوری شاید وقتی حالت از خودت به هم خورد راحت بتونی خودتو بالا بیاری...در پست ترین سرازیری های زندگی.
ادامه مطلب ...